وقتي هستي زندگي برام بهشته
کاشکي تنهام نميذاشتي اي فرشته
کاشکي اين حسرتو از دلم مي بردي
يه بارم براي من غصه ميخوردي
من به جز اين لحظه ها چيزي ندارم
من خزونم که فقط با تو بهارم
توي اين دقيقه ها بخند کنارم
که به جز اين لحظه ها چيزي ندارم

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…
دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…
زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…
گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…
حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

با خودم عهد بستم…
بار دیگر که تورا دیدم …
بگویم از تو دلگیرم…
ولی باز تو را دیدم…
و گفتم : بی تو میمیرم…

چقدر کم توقع شده ام
نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را..
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست
مرا به آرامش می رساند….
حتی اصطحکاک سایه هایمان…
از جنس کدام نور بودی ستاره من؟
که جسارت با تو بودن در من جنبید؟
و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم
…و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و این شد…
عاشقانه ی آرام “من و تو”

این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،
نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،
به جـــــــــــــای گلو
از چشمهایم بیرون می آیند…

همه مرا
به خنده های با صدا می شناسن
این بالش بیچاره ام اما…
به گریه های بی صدا…

“دوست دارم”
تیکه کلام تو بود…
من بی جهت به آن تکیه داده بودم…!!!
.: Weblog Themes By Pichak :.




