X
تبلیغات
عشق حقیقی

وقتي هستي زندگي برام بهشته
کاشکي تنهام نميذاشتي اي فرشته
کاشکي اين حسرتو از دلم مي بردي
يه بارم براي من غصه ميخوردي
من به جز اين لحظه ها چيزي ندارم
من خزونم که فقط با تو بهارم
توي اين دقيقه ها بخند کنارم
که به جز اين لحظه ها چيزي ندارم

normal_0_726040001281762219_.jpg



تاريخ : شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 | 10:1 | نویسنده : علیرضا |
حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…

دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…

زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…

گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…

حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

 

Avazak_ir-Boy112.jpg

 



تاريخ : شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 | 9:50 | نویسنده : علیرضا |

با خودم عهد بستم…

 

بار دیگر که تورا دیدم …

 

بگویم از تو دلگیرم…

 

ولی باز تو را دیدم…

 

و گفتم : بی تو میمیرم…

01.jpg



تاريخ : شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 | 9:46 | نویسنده : علیرضا |

چقدر کم توقع شده ام

نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را..

همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست

مرا به آرامش می رساند….

حتی اصطحکاک سایه هایمان…



تاريخ : شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 | 9:44 | نویسنده : علیرضا |

از جنس کدام نور بودی ستاره من؟

که جسارت با تو بودن در من جنبید؟

و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم

…و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی

و این شد…

عاشقانه ی آرام “من و تو”

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 | 10:41 | نویسنده : علیرضا |

naghmehsara.ir0fsc0.jpg

 

این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،

نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،

به جـــــــــــــای گلو

از چشمهایم بیرون می آیند…



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 | 10:38 | نویسنده : علیرضا |

taadol.jpg

 

لبخند تو تعادل شهر را به هم میزند!
اما تو بخند من شهر را دوباره میسازم…..

 



تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد 1392 | 13:11 | نویسنده : علیرضا |

dasthayam1.jpg

دست هایم بیمارند/ این روزها کارهای نامتعارف می کنند، همدیگر را دیوانه وار لمس می کنند
باید بدانی چرا ؟؟!!

تلاشم برای دست نداشتن هم نتیجه ای نداشت / دست چپم، دست راستم را محکم بغل کرده بود
انگار زار زار گریه می کردند / خیس خیس شده بودند….

دیروز که خواستم به کسی دست بدهم



تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد 1392 | 13:10 | نویسنده : علیرضا |

Avazak_ir-Love824.jpg

همه مرا

به خنده های با صدا می شناسن

این بالش بیچاره ام اما…

به گریه های بی صدا…



تاريخ : جمعه هفدهم خرداد 1392 | 14:47 | نویسنده : علیرضا |

08.jpg

“دوست دارم”

تیکه کلام تو بود…

من بی جهت به آن تکیه داده  بودم…!!!



تاريخ : جمعه هفدهم خرداد 1392 | 14:45 | نویسنده : علیرضا |
  • قالب وبلاگ
  • قالب پرشین بلاگ